تبليغاتX
نخلهای ماندگار

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385

شوق روزگار کودکی

 برنگردد دریغا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوست دارم یه خواب ببینم!!! که در آن آدمها همه لبخند

 میزنند!! گنجشکها پرواز می کنند!!

کودکی باشم که با خاک حرف میزند با گنجشکها پرواز می کند به آدمها عشق می ورزد!!

خودم باشم!! آنکه تمام بودنش در یک نگاه مهربان تعبیر می شود!! آدمهایی ببینم که خدا

را دوست دارند!! آدمهایی که قلب همدیگر را نمی شکنند!!

 

چه خیالات عجیبی؟؟ بد جوری دلم تنگ است!! تنگ برای روزهای کودکی ام!! انگار در کوچه

کودکی ام تمام بودنم را جا گذاشته ام!! یک بار دیگر برای دیدن خودم باید تا ته آن کوچه بروم!!

 آنجا روی خاکها بنشینم و خوابهایم را نقاشی کنم!! روی خاکها خدا را و گنجشکها را نقاشی کنم.

  بعد با دستخط کودکانه کج و کوله ام بنویسم:

               بابا آب داد..................

نوشته شده توسط ظهیر محمودی در 2:34 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

پائولو کوییلو

 

پائلو كوئيلو در سال ۱۹۴۷ در كشور برزيل در يك خانواده متوسط

 

به دنيا آمد. پدرش، مهندس بود و مادرش خانه دار. كتاب هاى

 

پائلو تا كنون به ۵۶ زبان زنده جهان ترجمه شده اند و فروش قابل

 

توجهى در كشورهاى جهان داشته اند.


او در سن هفت سالگى به دبستان مذهبى «سن اگناسيو» در

 

ريودوژانيو وارد شد. كوئيلو به تدريج دريافت كه از فراگيرى تعاليم

 

 مذهبى بيزار است. درپى آن كوئيلو از شركت در مراسم مذهبى

 

گروهى كه بالاجبار برگزار مى شد سر باز زد و تنفر خود را به آئين

 

 و فرايض دينى خود نشان داد.به رغم تمايل والدينش براى دنبال

 

كردن درس و فراگيرى رشته مهندسى، كوئيلو به وادى ادبيات

 

علاقه مند شد و بر آن شد تا نويسنده شود. پدر كوئيلو احساس مى

 

كرد فرزندش از بيمارى روانى خاصى رنج مى برد. به همين دليل

 

در سن هفده سالگى، او را دو بار در بيمارستان روانى بسترى

 

كرد. در آن جا پزشكان براى معالجه كوئيلو، چندين بار از شوك

 

الكتريكى استفاده كردند.پس از خلاصى از بيمارستان، پائلوكوئيلو

 

 به يك گروه تئاتر پيوست و كارهاى پراكنده اى در مطبوعات انجام

 

داد. در نظر تماشاگرانى كه به ديدن اين تئاتر رفته بودند، نمايش

 

فوق كاملاً ضداخلاقى و ترويج دهنده فساد قلمداد شد.در پى آن پدر

 

 كوئيلو كه به شدت ترسيده بود او را براى بار سوم در بيمارستان

 

روانى بسترى كرد. وقتى كوئيلو از بيمارستان روانى بيرون آمد

 

خود را براى مدت مديدى گم كرده بود. سى سال بعد، كوئيلو رمان

 

 «ورونيكا تصميم دارد بميرد» را در سال ۱۹۹۸ منتشر كرد.

 

كتاب بيانگر تجارب شخصى او در اين خصوص بود. كوئيلو خود

 

مى گويد پس از نشر كتاب، نامه هاى بسيارى را دريافت كرده كه

 

بسيارى داراى تجربه مشابه با او بودند. او پس از مدتى تصميم

 

گرفت مسيرى كه والدينش برايش انتخاب كرده بودند را طى كند اما

 

 پس از مدتى از ادامه تحصيل سرباز زد و دوباره به تئاتر پيوست.

 

 در پى آن كوئيلو موهاى خود را بلند كرد و هيچ گاه كارت شناسايى

 

 خود را همراه خود نمى برد. او براى مدتى براى معالجه خود از

 

 دارو استفاده كرد و سپس به استفاده از مواد مخدر روى آورد.پس

 

 از مدتى يكى از آهنگسازان به نام رائول سيكساس از او خواست تا

 

 برايش شعر بسرايد. نوار آهنگ هايى كه او شعرش را سروده بود

 

 فروش خوبى كرد و براى اولين بار پائلو را به پول قابل توجهى

 

رساند. او بيش از شصت شعر براى آهنگ هاى رائول سرود. آن

 

ها با هم موسيقى راك برزيلى را دچار تحول كردند.همچنين آن ها

 

اقدام به چاپ مجموعه داستان هاى كمدى (؟) به نام كرينگ-ها

 

(Kring-ha) كردند. آن ها خلق اين آثار را شيوه اى براى

 

رسيدن به آزادى انسان ها قلمداد كردند. حكومت وقت كتاب هاى

 

فوق را مضر دانست و آن ها را به زندان انداخت. رائول خيلى زود

 

 آزاد شد اما كوئيلو براى مدت طولانى در زندان ماند. چرا كه او را

 

 به عنوان مغز متفكرى كه داستان هاى كمدى (؟) را خلق كرده

 

بود شناختند. دو روز پس از آزادى، كوئيلو ربوده و به يك

 

بازداشتگاه نظامى منتقل شد و در آن جا مورد شكنجه قرار گرفت.

 

او در آن جا اعتراف كرد كه ديوانه است و سه بار در بيمارستان

 

روانى بسترى شده. بدين شيوه او توانست از آن جا خلاصى يابد.او

 

 براى متقاعد كردن زندانبان ها حتى حاضر شد به خود صدمات

 

جسمانى شديدى وارد سازد. در سن ۲۶ سالگى كوئيلو تصميم

 

گرفت زندگى عادى و معمولى را دنبال كند. به همين منظور كوئيلو

 

وارد يك شركت ضبط موسيقى شد و به كار نسخه بردارى مشغول

 

گشت. در همانجا با زنى آشنا شد كه بعدها با او ازدواج كرد.در

 

سال ۱۹۷۷ آن ها به كشور انگلستان سفر كردند و كوئيلو با خريد

 

يك دستگاه تايپ به كار نوشتن مشغول گشت. او در اين كار موفق

 

نبود پس به برزيل بازگشت و پس از مدتى از همسرش جدا گشت.

 

در پى آن كوئيلو اقدام به خودكشى كرد. اما جان سالم از ماجرا به

 

در برد.او پس از مدتى با زنى به نام كريستينا اوتيكيكا كه از

 

دوستان قديمى اش بود ملاقات كرد. آن ها سفرهاى طولانى را به

 

اروپا داشتند. در كشور آلمان او با مرد فراواقعى آشنا شد. مرد

 

چندين بار در مكان هاى مختلف بر او ظاهر گشت و از او خواست

 

مجدداً به آيين كاتوليك ايمان بياورد. او به فراگيرى زبان نمادين

 

كاتوليكى مشغول گشت. آن مرد عجيب از كوئيلو خواست تا جاده اى

 

 كه به سوى سانتياگو ختم مى شود را بپيمايد.


اين جاده كه ميان اسپانيا و فرانسه كشيده شده يك جاده خاص

 

مذهبى است كه زائران مذهبى بسيارى اين مسافت را طى مى كنند.

 

در سال ۱۹۸۷ يك سال پس از انجام اين فريضه دينى، كوئيلو اولين

 

 اثر خود «زائر كوم پوستل» را خلق كرد. در سال ۱۹۸۸ كوئيلو

 

رمان كيمياگر را خلق كرد. او در سن يازده سالگى به كيمياگرى

 

علاقه مند شد و مدت طولانى براى فراگيرى اين علم وقت گذاشته

 

بود.پائلو كوئيلو پس از فروش بالاى كتاب كيمياگر هيچ گاه حاضر

 

نشد اعلام دارد كه اين داستان را از مثنوى مولوى دفتر ششم گرته

 

بردارى كرده است.

 

    در سال ۲۰۰۰ كوئيلو از ايران ديدار مى كند. او پس از انقلاب

 

 اسلامى خود را اولين نويسنده غيرمسلمانى مى نامد كه به طور

 

رسمى از ايران ديدار كرده است. او توسط نهاد گفت وگوى تمدن

 

ها به ايران دعوت شد.به رغم اين كه در ايران قانون كپى رايت

 

وجود ندارد كوئيلو موفق مى شود حق التأليف آثار چاپ شده خود

 

 را در ايران دريافت كند و پس از آن به عنوان اولين نويسنده

 

غيرمسلمان حق التأليف آثار چاپ شده اش را به طور مستمر

 

دريافت كند. كوئيلو خود مى گويد كه هداياى گران بهاى بسيارى را

 

در ايران دريافت كرده است. او مدعى است: ايرانيان بهتر از مردم

 

 ساير كشورها توانسته اند با آثار من ارتباط برقرار كنند. او مدعى

 

 شد كه در ايران احساس غربت نمى كرده و با مردمى آشنا شده كه

 

ساليان طولانى آن ها را مى شناخته است.


جالب اين است كه كوئيلو پيش از اين در كنفرانس جهانى سازى

 

داموس سخنرانى مى كند. لازم به ذكر است كه اين كنفرانس در

 

طول سال يك بار تشكيل مى شود و تنها شخصيت هاى عالى رتبه

 

كشورهاى قدرتمند سياسى و اقتصادى در آن حضور مى يابند و

 

حتى شخصيت هاى رده دوم اجازه ورود به اين همايش را ندارد.

 

كوئيلو در اين نشست پيرامون آثار خود و نوع عرفانى كه القا مى

 

كند صحبت به ميان مى رود. در آن نشست شيمون پرز از او

 

قدردانى مى كند و مى گويد معنويتى كه شما مبلغ آن هستيد در

 

خاورميانه بسيار براى ما مفيد است و ما بدين شيوه مى توانيم صلح و آرامش را در كشور خود حكمفرما كنيم.

 

نوشته شده توسط ظهیر محمودی در 5:14 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم اسفند 1385

دره های بی باران( یک شعر از خودم)

دلم برای خودم

 

 که سالهاست در فرود روزگار گم گشته

 

در نشیب دره های بی باران

 

در سکوت روزهای بی خورشید

 

و وحشیانه های شبانه خاموش

 

و مرگهای پی در پی!!

 

 و سالهای قحط بی رویش

 

و رنگهای مبهم بی رنگ

 

      بسان رود درانتظار سخاوت یک ابر  

 

       بسان برگ در امید یک تابش

 

        بسان جاده غربت در انتظار عبور

 

         گرفته دلم

 

       کسی چه می داند؟؟؟

 

من آن گریز پای پیوسته

 

که خستگی نمی دانست

 

و گاه رفتن و گفتن

 

به عطسه های خواهش تردید دل نمی بندید

 

و شب نمی فهمید

که آفتاب دوباره اش ماه است

 

و برگهای دفتر مشقش پر از سیاهه خودکار

 

من آن خیال کبوتران در پرواز

 

که آشیانه اش ابر است

 

و لانه اش خاموش

 

من آن گریز پای پی در پی

 

که گاه رفتنش مقصد ستاره ها بودند

 

 کسی چه می داند؟؟ که من دلم تنگ است؟؟؟

 

من این شکسته های مانده در ته اوهام

 

من این نشسته در آرزوی یک لبخند!!

 

من این غبار گرفته در مه تقدیر

 

من این که آشیانه اش خرابه ای است متروکه

 

کسی چه می داند؟ که من دلم تنگ است!!!

 

    9/12/1385(چهارشنبه/بردخون)/ظهیر محمودی

 

 

نوشته شده توسط ظهیر محمودی در 6:43 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اسفند 1385

اشکهای بی بهانه ؟؟ اشکهای ما!!!!

بهانه ای برای اشکها

 

هر که خود را یک بار با اشکهایش شستشو دهد ، تا زنده است ، پاک و مقدس می ماند.

                                                                                                    جبران خلیل جبران

 

لحظه هایی مقدس و پاک که آدمیان با روح خویشتن خلوت می کنند تا برای رهایی از دردهای

بینهایت روزگار بیاسایند و در زلال تنهایی خویش فرو روند. لحظه هایی که گاه انسان را از

هر آنچه در پیرامونش هست جدا می کند و برای او همدمی جز افکار دور و دراز و رؤیاهای تلخ و شیرین

چیزی نمی ماند. آری این لحظه ها تجربه ای برای همه انسانها خواهد بود تا در حصار تنگ روزگار نپوسند

و به دیدنی های برهنه آن سوی چشم ها خیره شوند و گاه این لحظه ها تلنگر سختی است که روح

آدمی را به اوج می برد.

و من گاهی برای تنهایی خویش بهانه هایی می یابم که روحم را به دست آن می سپارم و روحم در آن

وادی به سوهان اشک صیقل می شود. اما اشکها و تنهایی ها مر به هزار وادی دیدنی می برند تا

نهانی های روزگارم را ببینم. چیزهایی که ارزش دیدن دارد ولی چشمهای ما انها را به دیده حقارت از

قاب تماشایمان رانده اند!! گاهی وقتها برای خودم می گویم چرا فرشته و شیطان در یک سرزمین راه

می روند ؟ چرا خدا برای یک کودک آواره سرپناه نمی سازد؟

چرا یک زن فقیر در صف نانوایی پول نان شبش را کم دارد؟ چرا یک جوان آمریکایی باید در فلوجه دور از

مادر و پدر و خانواده اش کشته شود؟ چرا یک مرد از دورترین نقطه ایران برای تأمین مخارج خانواده اش

مجبور است به عسلویه بیاید؟ چرا در عسلویه که قطب اقتصادی کشور ماست جنازه زن متکدی یا جوان

معتادی را در گوشه کمپها پیدا کنند؟

چرا و چرا و چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا اشک ریختن تنها در گوشه خلوتی برای عبادت انسان را پاک می کند؟؟

آیا دردهای بشری با شعار و فلسفه و سخنرانی به پایان می رسد؟ من در کتابی دیده ام بعد از شهادت

حسین(ع) دیدند که کتفهایش زخمهایی کهنه دارد و علتش را از فرزندش امام زین العابدین پرسیدند و

فرمود: پدرم در تمام طول عمرش شبها کیسه های غذا به دوش می گرفت و به در خانه فقرا میبرد؟

ولی اکنون اشکهای ما برای خریدن بهشت است نه برای دردهای بشر!!؟؟؟

اما گفته اند بهشت را به بها می دهند نه به بهانه...... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

نوشته شده توسط ظهیر محمودی در 1:19 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •