پنجشنبه چهاردهم دی 1385
تقدیم به مادرم که همه زندگیمه

شايد کسي را که با او خنديده ايد فراموش کنيد اما کسي را که با او
گريستيد هرگز فراموش نخواهيد کرد
سالها در کمال سادگی زندگی میکرد. با آنها زیر یک سقف نفس میکشید و همه برایش یکی بودند
و.... هر چند خانه کوچکشان پرصفا و صمیمیت بود ، ولی تلاش برای ادامه زندگی و تکاپوی
شبانه روز برای سرزندگی مزرعه و کسب نان و آبی تا محتاج این و آن نباشد همه چیز او بود.
او فکر میکرد همه را به یک اندازه دوست دارد و شاید اصلا به این فکرها نبود ، آخه زنذگی این چیزا نیست !!!
سالها گذشت و گذشت و او میدانست باید یکی از همین روزها مثل بقیه همسن وسالاش برای
مدتی از خونه بره برای خدمت سربازی ولی بازم نمیخواست به این چیزا فکر کنه . خب یه مدت میره و آخرش برمیگرده.
اون شب وسایلشو جمع و جور کرد و آماده شد . صبح زود بیدار شد و بالاخره لحظه رفتنش بود
، با همه خداحافظی کرد و با مادرش هم خداحافظی کرد. وقتی از خونه بیرون میومد یه چیزی دید .....
اون پیرزنی که سالها حتی نمیتونست از خونه بیرون بیاد خودشو رو عصای چوبیش انداخته و یه
کاسه آب تو دست گرفته داره از اتاقش بیرون میاد!!!! برگشت درست مقابلش ایستاد . چشماش
پر از اشک بود و گونه هاش خیس شده بود ، بغض عجیبی گلوشو گرفت . چند لحظه به هم زل
زدند و خیره خیره به هم نگاه میکردند و با چشماشون خیلی حرفا به هم میزدند، حرفایی که
نمیشد گفت!! خم شد دست مادرشو ببوسه قطره اشکی روی صورتش افتاد . آن قطره اشک را
بوسید و آروم آروم از خونه دور میشد. صدای ریختن آبی که پشت سرش میریخت هزار تا
حرف ناگفته داشت . تازه فهمیده بود همه را یک اندازه دوست ندارد. تازه می فهمید اگه تموم دنیا
رو بهش بدن قیمت یه قطره از اشکای مادرش نمیشه . یه لحظه برگشت دید مادرش تو کوچه
نشسته و داره پشت سرش نگاه میکنه، فریاد زد مادر دوستت دارم.
مادر دوستت دارم بیشتر از همه دنیا

