پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385
نزار قبانی
مردان همواره تاریخ
آنانکه سرود جاودانگی خویش را بر بیرق ابدیت نگاشتند
آنانکه از خدایان زر و تزویر نهراسیدند
آنانکه در شبهای سیاه و ظلمت بار تاریخ، روزنه ها را شناختند
آنانکه تک تک واژه ها را به خدمت گرفتند تا با تمام بودنشان دردهای انسانیت را التیام بخشند
آنانکه بودن را نه در نام و نشان و نیرنگ یافتند . بلکه از نام بزرگ خویش گذشتند تا از انسانیت چیزی باقی بماند.
آنانکه از شرف و کرامت و برابری انسانها گفتند ونوشتند و پاسداری کردند.
آنانکه اربابا قدرت و ستم را به باد تمسخر گرفتند . و با سرانگشتان سحرآمیزشان به جنگ بی عدالتی و نابرابری رفتند.
آری ، آنها هرگز نخواهند مرد......
از این مردان ، بزرگ مردی از قبیله شاعران و ستم ستیزان که سالها با اشعار اعجاب آورش به مبارزه با
عقائد خرافی و نابراریهای اجتماعی و دیگر نشانه های غیر انسانی رفت، مردی است به نام « نزار قبانی»
شاعر (سوری) ، عرب زبانی که به زبان انسانهای دردمند سخن گفت ، و قالبهای مرسوم را در هم شکست و
ازنامهای بزرگ نهراسید.
قصيدة الحزن
The Epic of Sadness
ترجمه : هادي محمدزاده
عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم
علمني حبك ..أن أحزن
Your love taught me to grieve
و من قرن ها محتاج زني بوده ام که اندوهگينم کند
و أنا محتاج منذ عصور
لامرأة تجعلني أحزن
and I have been in need, for centuries
a woman to make me grieve
به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم
لامرأة أبكي فوق ذراعيها مثل العصفور
for a woman, to cry upon her arms
like a sparrow
به زني که تکه هاي وجودم را
چون تکه هاي بلور شکسته گرد آرَد
***
لامرأة.. تجمع أجزائي
كشظايا البلور المكسور
***
for a woman to gather my pieces
like shards of broken crystal
***
مي دانم بانوي من! بدترين عادات را عشق تو به من آموخت
علمني حبك سيدتي أسوء عادات
Your love has taught me, my lady, the worst habits
به من آموخت
که شبي هزار بار فال قهوه بگيرم
و به عطاران و طالع بينان پناه برم
علمني أخرج من بيتي
في الليللة ألاف المرات..
و أجرب طب العطارين.
it has taught me to read my coffee cups
thousands of times a night
to experiment with alchemy,
to visit fortune tellers
به من آموخت که از خانه بيرون زنم
و پياده رو ها را متر کنم
و أطرق باب العرافات..
علمني ..أخرج منبيتي..
لأمشط أرصفة الطرقات
It has taught me to leave my house
to comb the sidewalks
و صورتت را در باران ها جستجو کنم
و أطارد وجهك..
في الأمطار..
and search your face in raindrops
و در نور ماشين ها
و في أضواء السيارات..
and in car lights
و در لباس هاي ناشناختگان
دنبال لباس هايت بگردم
و أطارد ثوبك..
في أثواب المجهولات
and to peruse your clothes
in the clothes of unknowns
و بجويم شمايلت را
حتي! حتي!
حتي! در پوستر ها و اعلاميه ها!
و أطارد طيفك..
حتى..حتى..
في أوراق الإعلانات..
and to search for your image
even.....even.....
even in the posters of advertisements
علمني حبك كيف أهيم على وجهي..ساعات
your love has taught me
to wander around, for hours
در جستجوي گيسوان کولي
که تمام زنان کولي بدان رشک برند
بحثا عن شعر غجري
تحسده كل الغجريات
searching for a gypsies hair
that all gypsies women will envy
به جستجوي شمايلي در جستجوي صدايي
که همه ي شمايل ها و همه صداهاست
بحثا عن وجه ٍ..عن صوتٍ..
هو كل الأوجه و الأصواتْ
***
searching for a face, for a voice
which is all the faces and all the voices...
بانوي من!
عشقت به سرزمين هاي اندوهم کوچاند
أدخلني حبكِ.. سيدتي
مدن الأحزانْ..
Your love entered me...my lady
into the cities of sadness
که قبل از تو هرگز بدان ها پا نگذاشته ام
و أنا من قبلكِ لم أدخلْ
مدنَ الأحزان..
and I before you, never entered
the cities of sadness
و نمي دانستم
که اشک انساني است
لم أعرف أبداً..
أن الدمع هو الإنسان
I did not know...
that tears are the person
و انسانِ بي غم
تنها سايه اي است از انسان...
حتما نظرتون را بنویسید. راستی از همه دوستانی که تو این مدت بهم سر زدن و نظر دادن تشکر میکنم.
سه شنبه چهاردهم آذر 1385
خاطره ای از 16 آذر تقدیم به همه دوستان خوبم
گر ما زسر بریده میترسیدیم در محفل عاشقان نمیرقصیدیم
رضا.ع- آن رفیق دریادل و آزاداندیش ونازنینم با شور و شوق وصف ناپذیری از من میخواست هر چه در توان دارم بگذارم تا آن روز باشکوه تر از همیشه در خاطره ها بماند!! نیما.غ- اون مهندس مهربون ومیهن پرست و عاشق دانستن، داشت لحظه شماری میکرد و انگار تمام بودنش را در ان روز میخواست به همه ثابت کند!! حسن.ت- اون مرد متفکر و پر مطالعه شمالی هر چه میدونست و خونده بود با تحلیلهای خودش برای اون روز آماده میکرد. قاسم.ز- این مرد آزاداندیش جنوبی بی دریغ شب و روزی نمیشناخت!! خلاصه همه بچه ها هر کی به هر کاری وارد بود بدون ریا و چشمداشتی خودشونو تو برنامه سهیم میکردن!! من سراپای وجودم پر از اشتیاق و با دلگرمی دوستان خوبم که تازه اسم خیلیاشونو نیوردم میخواستم بهترین برنامه ها را آماده اجرا کنم. دیگه تردید معنایی نداشت! بچه های انجمن سر از پا نشناخته دنبال ردیف کردن برنامه بودن!!
بالاخره صبح روز شانزدهم آذر از راه رسید و همه منتظر حرکتی بودند که با هم قرارشو گذاشته بودیم!!
اتوبوس در خونه ما ایستاد و من و بچه ها وسایل مورد نیاز که آماده کرده بودیم برداشتیم و رفتیم طرف خوابگاه تا بقیه را سوار کنیم .... آه چه روز قشنگی !! چه خاطرات معطری!! حرکت آغاز شد و ما در ساعات اولیه صبح در میان شور وصف ناپذیر بچه ها وارد پایتخت شدیم. یکی دوباری هم راننده برای مطمئن شدن از درست بودن مسیرش از عابرین سوالاتی میکرد و سرانجام روبروی امام زاده عبدالله (تهران) صدای ترمز دستی اتوبوس به ما گفت که باید پیاده بشیم. کاغذ نوشته ها را به دست دوستان دادیم و چند لحظه بعد در میان آن همه سنگ نوشته کنار قبر سه شهید همیشه زنده تاریخ(شهدای 16 آذر 1332) با بهت و حسرت ایستادیم ، همه منتظر بودن ... رضا و قاسم و نیما برای ایستادن بچه ها وسواس خاصی داشتن . چند لحظه بعد دو گروه دیگه به ما پیوستن و قشنگ کنار ما به ردیف ایستادند و همه شاخه گلهاشونو روی قبر دانشجویان شهید گذاشتند. دیگه وقتش بود رفتم جایی که همه درست بتونن خودم و صدامو داشته باشن. بیانیه انجمن اسلامی دانشجویان ..... به مناسبت روز دانشجو را با چنان احساسی خوندم که همه جمعیت ساکت و ارام گوش میدادن تموم که شد همه با دست زدنشون ابراز احساسات کردن . و بعد اون گروه تازه وارد با حرکتی نمادین چند کبوتر سفید را درست از روی قبر شهدا رها کردن و ما پرواز را تا دور دستها تماشا میکردیم....
البته خیلی خاطره از اون روز دارم ولی نمیخوام خستتون کنم. ولی این روزها دلم هوای گریه کرده و بهانه اون روزها را میگیره . یادش بخیر ....
16 آذر روز پرواز در هوای عشق و عقیده و استقلال بر همه آزاداندیشان به ویژه دانشجویان عزیز مبارک باد.
چهارشنبه یکم آذر 1385
منوچهر آتشی *** پلنگ تنگه دیزاشکن

آیا کسی هست که بر دشتهای تفتیده جنوب یا ساده تر بگویم بر زخمهای کهنه دیار یاران ماندگار این
مرزو بوم ، بوشهر همیشه مقاوم و استوار با نخلهای سر بر آسمان کشیده و دشتهای فراخش گذاری
کرده باشد ،اما؟؟؟!!! اما از سوز شروه های غمبار عاشقانش دل نسوخته باشد؟ آیا کسی هست که دیده
انصاف گشوده باشد و بر اوراق زرین همیشه های ماندگار و فریادهای شورانگیز شاعران پارسی گو نگاهی
کرده باشد،اما با نام پر از شور و شرر و جسارت فریادگر جنوب ، پلنگ کهسارهای پر از گردنه ، آهنگساز
آهنگهای قالب شکن و مردافکن میدان سخنوری، این زاده تبار آهوان وحشی و آن شیدای سر از پا نشناخته
همیشه ماندگار منوچهر آتشی ندیده باشد؟؟ اینک ماییم که از زلال سروده های آتشی تا مغز استخوان خویش
را در آتش سوخته ببینیم!! آری باید سوخت تا از خاکستر آنانکه بر زخمهای مردم سوخته اند چه خواهد
رست؟؟ این یک حقیقت است آنانکه که وجود خویشتن را فدای یاران و دیاران کردند شعله شان هماره گرما
بخش تاریخ انسانیت خواهد شد. منوچهر آتشی این سراینده سراپا عاشق ، هرگز دل به نوای بلبل و رقص گلها
نداد، بل از زبان فراموشان و گوشه نشینان و زجر کشیده ها سخن گفت ، از نابرابریها سرود و این را در شاهکار ی از سروده های وی در ادامه مطلب خواهید
دید. هزاران حرف را میشود از سطر سطر سروده های آتشی خواند. اما باید «چشمها را شست» هماره یادت جاودانه باد.
ظهور
عبدوي "جط" دوباره ميآيد
- با سينهاش هنوز مدال عقيق زخم-
از تپههاي آن سوي "گزدان" خواهد آمد،
از تپههاي ماسه،
كه آنجا
ناگاه
"ده تير" نارفيقان گل كرد
و ده شقايق سرخ
بر سينۀ ستبر "عبدو"
گل داد.
بهت نگاه دير باور عبدو ،هنوز هم
ـ در تپههاي آنسوي گزدان
احساس درد را به تاخير ميسپارد
خون را ـ هنوز عبدو ـ از تنگچين شال
باور نميكند:
«پس، خواهرم "ستاره"، چرا در ركابم عطسه نكرد؟
آيا عقاب پير خيانت
تازنده تر
از هوش تيز ابلق من بود؟
كه پيشتر ز شيهه شكاك اسب
بر سينه تذرو دلم بنشست؟
آيا "شبانعلي"،
ـ پسرم ـ را هم؟...»
باد ابرهاي خيس پراكنده را
به آبياري قشلاق "بوشكان" ميبرد
و ابر خيس
پيغام را سوي اطراقگاه:
"امسال، ايل
بي وحشت معلق عبدو جط
آسوده دل ز تنگه "ديزاشكن"
خواهد گذشت
ديگر پلنگ "برنو" عبدو
در "كچه" نيست منتظر قوچهاي ايل
امسال،
آسودهتر،
از گردنه سرازير خواهيد شد
امسال
ـ اي قبيلۀ وارث! ـ
دوشيزگان عفيف مراتع يتيمند!
در حجلهگاه دامنه "زاگرس"
دوشيزگان يتيم مراتع،
به كامتان باد!"
در تپههاي آنسوي گزدان
در كنده تناور "خرگ"ي
ـ از روزگار خون
ماري دو سر، به چله، لميده است
و بوتههاي سرخ شقايق
انبوهتر، شكفتهتر، اندوهبارتر
بر پيكر برهنۀ دشتستان،
ـ در شيبهاي ماسه
دميدهست
گهگاه،
با عصرهاي غمناک پاييزي
كه باد با كپرها
بازيگر شرارت و شنگوليست
آوازهاي غمباري
آهنگ "شروه"هاي فايز
از شيبهاي ماسه
از جنگل معطر سدر و گز
در پهنۀ بيابان ميپيچد
- مثل كبوتراني
كه از صفير گلوله، سرسام يافته
از فوج خواهران پريشان جدا شده
در آسمان وحشت چرخان،
سرگردان ـ
آوازهاي خارج از آهنگي
ـ مانند روح عبدو ـ
ميگردد در گزدان:
"آيا شبانعلي، پسرم...
سرشاخه درخت تبارم را
ـ بر سينۀ دلاور
ده تير نارفيقان،
گل هاي سرخ سرب
نخواهد كاشت؟
از تنگچين شالش، چرم قطارش، آيا از خون... خيس؟..."
عبدوي جط دوباره ميآيد
اما، شبانعلي،
ـ سرشاخۀ تبار شتربانان ـ را
ده تير نارفيقان
بر كوهۀ فلزي زين خم نكرد
زخم دل شبانعلي
از زخمهاي خوني دهگانۀ پدر
كاريتر بود
كاريتر و عميقتر
اما سياه!
"جط زاده را نگاه كن!
اين "كرمجي" اداي جمازه در ميآورد!
او خواستار "شاتي" زيباي كدخداست!
ـ كار خداست ديگر!"
"هي! هو! شبانعلي!
زانوي اشتران اجدادت را،
محكم ببند
كه بنههاي گندم امسال كدخدا
از پارسال سنگينتر است!"
"هي، هاي، هو!
شبانعلي عاشق!
آيا تو "شيرمزد" شاتي را
آن ناقۀ سفيد دو كوهان، خواهي داد؟
شهزادۀ شترزاد!..."
آري شبانعلي را،
زخم زبان
و آتش نگاه "شاتي" به بيخيال
سركوفت مداوم جطزادي
و درد بيدواي عشق محال
از استر چموش جواني به خاك كوفت.
اما
در كندۀ ستبر خرگ كهن، هنوز
مار دو سر به چله، لميده است
با او شكيب تشنگي خشک انتقام
با او سماجت گز انبوه شورهزار
نيش بلند كينۀ او را
شمشير جانشكار زهريست در نيام
او...
ناطور دشت سرخ شقايق
و پاسدار روح سرگردان عبدوست.
عبدوي جط دوباره ميآيد
از تپههاي ساكت گزدان
ـ بر سينهاش هنوز مدال عقيق زخم ـ
در زير ابر انبوه ميآيد
در سال آب:
در بيشه بلند باران
تا ننگ پر شقاوت جط بودن را
از دامن عشيره بشويد
و عدل و داد را
ـ مثل قناتهاي فراوان آب ـ
از تپههاي بلند گزدان
بر پهنه بيابان جاري كند.

